تبليغاتX
K O U C H E
 
 

Home | Photo Blog | Archive | Contact | Rss

183
یازدهم تیر 1387

مغزم برای تنم زیادی بزرگ است....
یا باید تنم را عوض کنم و یا مغزم را عوضی ......








182
یازدهم تیر 1387

وقتی نگاه می کنی تنم می لرزه، حتی از توی قاب عکس خاک خورده ت .....








181
یازدهم تیر 1387

اگه هزار بار دیگه متولد بشم همین راه رو تا اینجا که اومدم انتخاب می کنم ....



حتی اگه می شد سخت تر، تنهاتر و رسواتر ...









180
یازدهم تیر 1387

خيلي وقته دوره ي شروع خوب گذشته.
اگه خيلي هنرمندي به فكر يه پايان رويائي باش .....









179
دهم تیر 1387

نمي خوام هيچ كس دوسم داشته باشه ......








178
دهم تیر 1387

چله نشين تو شدم
نبض زمين تو شدم










177
دهم تیر 1387

هميشه آدمي كه چيزي براي از دست دادن نداره من رو مي ترسونه ....








176
دهم تیر 1387

توي اين شهر تنها چيزي كه فكر آدما رو مشغول كرده شه*وته ....
استثنا هم نداره




فقط كم و زياد داره







175
بیست و هفتم شهریور 1386

 

رفتم اینجا ....

.

.

.

.

یه اسباب کشی فوری و ناگهانی .....

.

.

.






بدون عنوان می باشد !
بیست و چهارم شهریور 1386
 

ساعت ۷.۳۰ صبح ....

 

متولد شدم ...

.

.

پ.ن :

شب سختی بود .... خیلی سخت ....

 






173
بیست و یکم شهریور 1386

 

تنها چیزی که توی این جسم خسته خوب کار می کنه مغزمه .....

.

.

.

همین.

 

 






172
دهم شهریور 1386

 

گاهی آدما فراموش می کنن که خود زنده گی مهمترین بخش زنده گیه ....

 

 

 

پارسال همین روز ...

 

 

.

 

 

 






171
نهم شهریور 1386

 

 

خوابم میاد ...

اما صدای دامبول دیمبول عروسی همسایه نمیذاره بخوابم .....

 

 

 

 






170
چهارم شهریور 1386

 

همه ی آدما دور خودشون یه دیوار دارن ...

بعضی ها دیوارشون کوتاهه ، مثل ارتفاع یه ردیف جدول کنار خیابون ....

بعضی ها دیوارشون بلنده ، طوری که وقتی پاش وا میستی آخرش معلوم نمی شه و نمی شه از روش عبور کرد ....

بعضی ها دیوارشون سنگی و بعضی ها هم شیشه ای ه .....

بعضی ها دیوارشون در داره و بعضی ها هم دیوارشون واقعا دیواره و هیچ منفذی هم نداره .....

.

.

.

.

اهل هر دیواری هستی باش ....

فقط حرمت و حریم دیوارتو نگه دار و بس ......

 

 

 

 

همین.

 

 

 

پارسال همین روز .....

 

 

 






ماه من سلام .....
یکم شهریور 1386

 

 

 

 

پارسال همین روز ...

 

 

 






168
بیست و نهم مرداد 1386

 

سالها می گذره ....

از یه حس افتخار ....

.

.

.

.

که هیچ کس نه می فهمش و نه باورش داره ......

 

 

 

پارسال همین روز .....

 

 






167
بیست و هشتم مرداد 1386

 

گاهی محبت بعضی ها بد جوری آدم رو میخ کوب می کنه ....

.

.

.

.

با اینکه می دونم دیوونه ست ....

 

 

اینجا

 

 

 






166
بیست و پنجم مرداد 1386

 

بعضی کتابا ارزش خوندن ندارن ...

مثل بعضی روزنامه ها ....

مثل بعضی نوشته ها .....

مثل بعضی وبلاگ ها ...

مثل بعضی کامنت ها ...

.

.

.

.

مثل بعضی آدمها ....

 

 

 






165
بیست و چهارم مرداد 1386

 

توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند .....

 

 

 

پ.ن:

1.       شبا دارن سخت می گذرن و شبای سخت تر هنوز در راه ......

2.       زنده گیم داره دوباره تکراری تکرار میشه ....

3.       به یادت که سراسر افتخاری ....

 

 

 






164
بیست و دوم مرداد 1386

 

یه مثل فرانسوی میگه:  هیچ زن لالی تا به حال از دست شوهرش کتک نخورده ....

 

 

 

 

 






163
هجدهم مرداد 1386

 

آفتاب داشت آتیش می سوزوند و اون هم یه گوشه ی خیابون منتظر اتوبوس بود.

بی اختیار جلوی پاش ترمز کردم.

اول فکر کرد می خوام آدرس بپرسم. اما وقتی فهمید که خواستم هم مسیر باشیم آروم در رو باز کرد و با احتیاط و نشست.

با وسواس خیلی زیاد خودشو روی صندلی مچاله می کرد. شاید اولین بارش بود همچین ماشینی سوار میشد، شاید من به چشمش یه مرفه بی درد میومدم .... شاید .....

.

.

.

 

نگاهم افتاد به دست چپش.

توی دستش یه نایلون بود و توی نایلون یه دونه مرغ خیلی کوچیک و روی دست چپش هم یه زخم 3 سانتی که هنوز بخیه هاش کشیده نشده بودن و تیره گی نخ بخیه روی پوست روشنش کاملا خودنمائی می کرد.

برای اینکه سردی و یخ بوجود اومده رو بشکونم پرسیدم:

دستتون چی شده ؟

.

.

.

 

به زور و زحمت دست راستش رو تکون کوچیکی داد و گفت:

هیچی ....

یادگار جنگه ....

تو عملیات ( ... ) تیر خورد. لمس شده .....

.

.

.

 

خفه خون گرفتم و دیگه حرفی نزدم و تا مقصد نهائیش رسوندمش .....

 

 

 

 






162
پانزدهم مرداد 1386

 

تا اینجا 2 خط نوشته ی غمگین می نویسم همه صداشون در میاد ....

که چرا ...؟

واسه چی ...؟

و بعضی ها هم می گن مگه استادا هم ناراحت می شن ؟

پس بی خیال ....

فعلا اینجا رو نگاه کنید تا منم به درد خودم برسم .....

 

 

 






161
سیزدهم مرداد 1386

 

روزی جُحی (جوحا) برای خرید دراز گوشی به بازار مال‌فروشان می‌رفت. مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟ گفت: به بازار می‌روم تا درازگوشی بخرم. گفتش: بگو «ان‌شاءالله» گفت چه جای «ان‌شاءالله» باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است! چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز می‌گشت همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا می‌آئی؟ ان‌شاءالله از بازار، ان‌شاءالله زرم را بدزدیدند، ان‌شاءالله خری نخریدم و زیان‌دیده و تهی‌دست به خانه بازمی‌گردم ان‌شاءالله...

 

عربی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند؟ گفت: کلّه ‌جوش. گفتند چون سرد شود آن را چه خوانند؟ گفت: ما امانش ندهیم که سرد شود.

 

عربی به سفر شد و زیان ‌دیده بازگشت. او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز کوتاه ساختن نماز نبود.

 

مردی زنی بگرفت، به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند: این از بهر چه خریدی؟ گفت: طفلی که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.

 

مردی نزد بقالی آمد و گفت: پیازیم ده تا دهان بدان خوشبوی سازم. بقال گفت: مگر گُــــ*ـــــه خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی.

 

مردی نزد ایاس‌بن معاویه آمد و گفت: اگر خرما خورم زیانیم باشد؟ گفت: نه. گفت: اگر سیاهدانه با نان خورم گناهی کرده‌ام؟ گفت: نه. گفت: اگر اندکی آب بر سر آن نوشم؟ گفت: منعی ندارد. گفت: شراب خرما نیز ترکیب همین چیزها باشد پس از چه رو حرامست؟ ایاس گفت: اگر بر تو اندکی خاک افشانند دردت آید؟ گفت: نه. گفت: اگر بر پیکرت آب پاشند، اندامیت بشکند؟ گفت: نه. گفت: اگر از آب و خاک خمیری کنند و در آفتاب نهند که خشک شود و بر سرت بکوبند چون باشد؟ گفت: آنم می‌کشد. ایاس گفت: آن نیز چون این باشد.

 

مردی شعبی را از مسح ریش پرسید. گفت: انگشتان را در بن ریش کن. گفت: ترسم که آب به همه جا نرسد. گفت: اگر ازین ترسی از سر شب محاسن را بخیسان.

 

پیری مست را به حضور هشام بن عبدالملک آوردند و با او شیشه‌ای شراب و عودی بود. هشام گفت: دنبک بر سرش بشکنید و به خوردن آن گندابه‌اش حدّ زنید. پیر بنشست و بگریست. او را گفتند: پیش از آنکه زنیمت گریستن چرا؟ گفت: مرا گریه از زدن نیست لیکن از آن گریم که شما عود را خوار داشتید و دنبک نامیدید و می ناب چون مُشک را گندابه نامیدید. هشام را خوش آمد و از او درگذشت.

 

مردی بر هندوانه‌فروشی گذشت که بانگ می‌کرد: این همچون خرما و عسل است و شیرین‌تر از شکر است. مرد او را گفت: مرا بیماری است که او را هندوانه‌ی ترش علاج است از این میان یکی تُرش جدا کن. گفت: بخر و ببر و به بانگ من منگر که تمامی آنها از سرکه ترش‌تر باشد.

 

آورده‌اند که مُزبِّد در مسجد خفته بود و کنار او مردی نماز می‌گزارد و در دعای خویش (به قنوت) می‌گفت: پروردگارا من نماز می‌کنم و این مرد خفته است. مُزبِّد او را گفت: هی فلان، از خود شفاعت کن ولی از ما سخن‌چینی مکن.

 

روزی مُزبِّد بر در مسجدی ایستاده بود. مؤدّن بانگ اذان برداشت که «حیّ‌علی الصلوة - بشتابید برای نماز» و مردم به انبوه گرد آمدند. پس مُزبِّد گفت: به خدا سوگند اگر گفتی: «حیّ‌علی الزکوة - بشتابید برای دادن زکات» از ده تن یک تن هم نیامدی.

 

جنازه‌ای را بر راهی می‌بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می‌برند؟ گفت: به جائی  که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه هیزم، نه آتش نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانه‌ی ما می‌برندش.

 

منبع: کلیات مولانا نظام‌الدین عبیدالله (عبید زاکانی)، پرویز اتابکی، انتشارات زوّار، چاپ دوم، ۱۳۸۲

 

 

 






160
یازدهم مرداد 1386

 

از دیگر مزایای ترشیده گی اینه که آدم وقت می کنه آشپزی کنه و کم کمک آشپزی هم یاد بگیره ....

نشستم یه آب دوغ خیار درست کردم در حد تیم ملی ....

 

طرز تهیه ( نمی دونم برای چند نفر ) :

1.       2 تا خیار سالادی رو پوست بکنید و خرد کنید.

2.       یه دونه پیاز کوچیک هم پوست بکنید و نگینی خردش کنید. ( به من ربطی نداره اگه اشتباهه ، اما خوشمزه می شه )

3.       چند تا قاشق ماست ( ترجیحا ترش ) رو هم اضافه کنید.

4.       چند تا لیوان هم آب بریزید روش + یه مقدار نمک ( کم باشه ) + چند تا تیکه یخ و یه مقدار هم نعناع.

5.       یه مقدار کیشمیش ( همون کشمش ) هم برزید توش. ( بهتره قبلا خیس خورده باشه )

6.       چند تا دونه هم گردو اضافه کنید.

 

اونائی که ترس از چاقی ندارن ( یعنی آقایون ) می تونن یه مقدار خامه هم بهش اضافه کنن.

 و بعد با ریحون و نون نوش جان کنید.

 

پ.ن:

به خدا دیگه وقتشه .... من دارم از دست میرم ....

 

 

 






159
نهم مرداد 1386

 

نتیجه ی استراحت مطلق بهتر از این نمیشه که .....

مثل دخترای ترشیده تو خونه نشستم و هی با قالب این وبلاگ بیچاره ور می رم ....

 

 

خداوندگار عقل دهاد ان شاالله

و یک عدد شوهر ایضا" ....

 

 

 

پارسال همین روز

 

 






158
هشتم مرداد 1386

 

اعتکاف امسال هم تموم شد و من هر سال دریغ از پارسال .... هر سال مادی تر از پارسال .....

 

 

پ.ن:

بعضی چیزا علاوه بر لیاقت، همت هم می خواد.

 

 

پارسال همین مراسم

پارسال همین روز 

 






157
چهارم مرداد 1386

 

روز مادر که میشه جلوی طلا فروشی شلوغ میشه ....

روز پدر هم جلوی جوراب فروشی ....

 

 

ای روزگار ...

 

پ.ن:

میرم شمال ....

 

 

 






156
سوم مرداد 1386

 

دستام با تار خاک خورده ام غریبی می کنن ...

اما هنوز دلم آشنای آشناست ....

 

 

غربت قریب تو چقدر غروب داره بانو .....

 

 

 






155
دوم مرداد 1386

 

نمی دونم اون موقع که آرامش تقسیم می کردن من تو صف چی بودم ؟

دیوونگی ؟؟

 

 

شاید ....

 

 

 






154
سی و یکم تیر 1386

 

زنده گی یعنی این .....

 

 

 






گاه نوشت:
تنهائي تو هم مال من ....



كوچه بغلي ها

   
Kouche